نویسنده: مهشید
اعتراف می کنم
از وقتی چهار سالم بود و خاله پوری حامله شد
من هم آبستن کودکی شدم که همه ی این سال ها خاطراتم را برایش نوشته ام
او به طبیعتش طبییعی به این جا می آید
و به طبعش با هر چه بخواهد راه می رود و
من و فقط من ، آسمان صدایش خواهد کرد و
هیچ کدام از سال های ِ نبود و بودنش را برایش مادری نخواهم کرد
قول داده ام ...
پی.اس : خوب شد شین ف قاف ؟
+ پیکر زن همچون میدان نبرد / ویسنی یک +
نویسنده: مهشید
جنگجویان بالکان در عصر ما.
ویژگی : باسواد.درس خوانده.اکثرا تا دبیرستان، دارای دیپلم یا حتی بیشتر.شیفته ی رفاه غرب .رویای اش : بتواند به آلمان یا آمریکا مهاجرت کند .کمی انگلیسی حرف می زند، کمی آلمانی ، چند کلمه ایتالیایی وفرانسوی می داند، می تواند به زبان روسی حرف بزند.نفرت انگیز و همزمان مالیخولیایی .بسیار می نوشد ، هرچه که گیرش بیاید . وقتی می خواهد سیه بختی اش را اعتراف کند می گوید کشور ندارد . به او کشوری نداده اند، از او کشورش را دزدیده اند ، کشورش را اشغال کرده اند ، او را از کشورش محروم کرده اند ، کشورش را تحقیر کرده اند.
به نام ملت اش می جنگد ، ملتی که هرگز سرزمینی نداشته ...
+ +
نویسنده: مهشید
خلاصه این جمله سازی های بنده یکی که نویسندگی نیست ، دلمان هم خوش است ها...
+ endness +
نویسنده: مهشید
اگر فقط " تمام شدن" یک صدایی داشت که وقتی چیزی تمام میشد با خبرمی شدیم و
ِانقدر
خودمان را
به خاطر چیزی که مدت هاست به انتهای خود رسیده
به درو دیوار نمی زدیم و
اگر...
+ +
نویسنده: مهشید
هنوز بچه هایی هستند
که قبل از اینکه بزرگ شوند
پیر می شوند
و
تو
هیچ وقت
فرصت جبران پینه های هشت سالگی دستانشان را نمی کنی ...
پی اس : بخاطر سیف الله و قولی که یادم رفت !
+ +
نویسنده: مهشید
خودمونو وارونه می کنیم خیال می کنیم عوض شدیم، هه ...
+ برای ه اول هست و هیچ ... +
نویسنده: مهشید
+ alaje boodan chie ?
_ nabodan
+ alaje nabodan chi ?
_ hich.
+ +
نویسنده: مهشید
یه ماه پیش توی مترو به میله تکیه داده بود که دیدمش از وقتی که سوار شد تا وقتی پیاده شدم داشتم نگاش می کردم وقتی ازش جدا شدم ذهنم مشغولش بود برا سایه تعریف کردم که من امروز یکیو دیدم که کلی دیقه محوش شده بودم گفت توصیفش کن نتونستم گفتم صدای تار میداد
هفته پیش که تو دانشگامون دیدمش از ذوق مردم به نازی نشونش دادم گفت هیچ چیز خاصی نداره گفتم نگاه کردنش رو ببین گفت راست می گی میدونم دروغ می گفت
گفتم برم جلو باش حرف بزنم نازی گفت فکر بد می کنه
دیروز دیدمش تنها تو سلف نشسته بود رفتم دو تا نسکافه بگیرم با هم بخوریم دیدم ضایع س رفتم پیشش نشستم خواستم
بگم چقدر از راه رفتنش نگاه کردنش تلش خندیدنش سکوت کردنش لذت می برم اما فقط به گفتن تیپت رو خیلی دوست دارم اکتفا کردم خندید خجالت کشید سرخ شد سرش رو انداخت پایین گفت چند بار دیدیم مگه دروغکی گفتم یه دفعه س ...
+ Good bye Lenin ! +
نویسنده: مهشید
می نویسم که فراموش نکنم اون دختر عینکی رو
که نقش زمین کردنش و مثل نعش کشیدنش
که جمعیت جیک زد و با باتون و گاز اشک آور خفه شد
که چقدر با فریاد خفه شدن سخته
که بعضی زخم ها هستند
که حتی اگر عوض هم داشته باشند
باز هم گله دارند
خیلی هم گله دارند ...
+ +
نویسنده: مهشید
دنیا برای آدمای شبیه به هم ، دنیای ِ کوچیکیه ...