نویسنده: مهشید
می نویسم که فراموش نکنم اون دختر عینکی رو
که نقش زمین کردنش و مثل نعش کشیدنش
که جمعیت جیک زد و با باتون و گاز اشک آور خفه شد
که چقدر با فریاد خفه شدن سخته
که بعضی زخم ها هستند
که حتی اگر عوض هم داشته باشند
باز هم گله دارند
خیلی هم گله دارند ...
+ +
نویسنده: مهشید
دنیا برای آدمای شبیه به هم ، دنیای ِ کوچیکیه ...
+ +
نویسنده: مهشید
چه خوب که بالای ِ تمام خط خوردگی ها حرفی نوشته شده که چندان مهم نیست ، مهم بی اختیاری ِ نوشتن ِ حرفی ست که به ناچار خط خورد و با تمام ِ نیستی اش ، هست ...
+ آن چه آغاز ندارد نپذیرد انجام +
نویسنده: مهشید
امروز تولدش بود . ده سالش شد .من که ده سالم بود بارون می بارید .اون موقع چقدر واسه خیلی کارا بزرگ بودم که الان کوچیکم ...
+ +
نویسنده: مهشید
یک سری امید هایی در زندگی هست که وقتی ناامید می شود که دیگر نه از دست تو کاری بر می آید و نه از دست ِ کسی ...
+ +
نویسنده: مهشید
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چشم و چالی که از دیگران به ارث برده ای !
+ گر حزنی در حزن ام +
نویسنده: مهشید
تنش به سرش ، تنم به سرم ،نمی ارزد
تنش به سرم ، سرم به تنش ...نمی ارزد؟
+ +
نویسنده: مهشید
مهربان نمی شود این لعنتی
نه نیش ِ گشاده ات نه لاکی که هروز قرمز و قرمز تر می شود ، افاغه نمی کند
نقش مصرف کنندگی ات دست از سرت بر نمی دارد
مزه ی لوبیا عوض نمی شود اما تو می خوری و عمه تصدقت می شود که ...
که تو اگر جایی نروی هیچ کس تو را جایی نمی برد
جایی پیدایش می کنی و کمی در جا می زنید باهم و دَرک می کنی و دَرک نمی کنی که برای جای ِ دیگر ی رفتن
باید خودت و تنها خودت جایت را ترک کنی
مهربانی این لعنتی را از یاد می بری و فکر می کنی ...
و فکر می کنی که فکر نکنی و چه خوش می گذرد که فکر نکنی و انگار آسمان فکر نکردن
یک رنگ دیگری است و صدایت را لوس می کنی و قهقهِ می زنی و دستانت را می فروشی و دیگر
گدایی نمی کنی
اما
اما یادت نمی رود
مهربان نمی شود این لعنتی !
+ +
نویسنده: مهشید
پیش میاید که حنای ِ کسی برایت رنگی نداشته باشد ولی
پیش نیاید که حنای ِ خودت هم برایت رنگی نداشته باشد !
+ +
نویسنده: مهشید
گاهی میشوی زمزمه ای که داستان بودنت را به رُخت می کشد
بعدش هم می شوی تصمیم دوست نداشتنی ات و باوری که می گوید
قلب هیچ انسان ِ سالمی سمت راست اش نیست !
